پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟
مادرش گفت چون من زن هستم.
پسربچه گفت: من نمیفهمم.
مادر گفت: تو هیچ گاه نخواهی فهمید.
بعدها پسر کوچک از پدرش پرسیدکه چرا مادر بی دلیل گریه میکند؟
پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای((هیچ چیز)) گریه میکنند.
پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمیدانست که چرا زنها بی دلیل گریه میکنند.
بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند.´
او از خدا پرسید: خدایا , چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟
خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم میخواستم او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد و همچنین شانه هایش آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد و من به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن نا امید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود.
به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانیکه مریض یا پیر شده است بدون اینکه شکایتی بکند.
به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند.
به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد.
و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد.
او به هیچ دلیلی نیاز ندارد که توضیح دهد چرا اشک میریزد.
خدا گفت میبینی پسرم زیبایی یک زن در لباسهایی که میپوشد نیست, در ظاهر او و در شیوه ی آرایش موهای او نیست بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است زیرا چشمهای او دریچه ی روح اوست و قلب اوجایی است که عشق او به دیگران در آن قرار دارد.
+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط هیلدا
|
دو چیز است که بر روی حقیقت همیشه پرده میکشد و حقیقت را مکتوم میدارد:
بغض زیاد و حب زیاد, پس برای جستجوی حقیقت باید حب و بغض را دور کرد.
هر چیزی که برای انسان اتفاق می افتد, علتش در خود انسان است و خارج از خودش نیست, پس علت را باید همیشه در وجود خود بیابیم. هر چقدر انسان بیشتر در خودش تفکر کند برایش واضحتر میگردد.
+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط هیلدا
|
در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد
و آن آگاهي است
و تنها يك گناه،
وآن جهل است
و در اين بين ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،
تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است
نخستين گام براي رسيدن به آگاهي
توجه كافي به كردار ، گفتار و پندار است.
زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،
ذهن و زندگي خود با خبر شديم،
آن گاه معجزات رخ مي دهند.
زندگي ، تلاش ها و روياهاي انسان
سراسر طنز است!
چرا كه انسان نا آگاهانه
همواره به جست و جوي چيزي است
كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!
اما اين نكته را درست زماني مي فهمد
كه به حقيقت مي رسد!
نه پيش از آن!
معجزات همواره در كنار شما هستند
و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند
فقط كافي است نگاه شان كنيد
به چيزي اضافه تر از ديدن
نيازي نيست!
لازم نيست تا به جايي برويد!
براي عارف شدن
و براي دست يابي به حقيقت
نيازي نيست كاري بكنيد!
بلكه در هر نقطه از زمين،
و هر جايي كه هستيد
به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز
شاهد زندگي
و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد،
كافي است!
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط هیلدا
|
باور مكن كه صورت او عقل من ببُرد عقل من آن ببرد كه صورت نگار اوست
گر ديگران به منظر زيبا نظر كنند ما را نظر به قدرت پروردگار اوست
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط هیلدا
|
نامه ابراهام لینکلن به معلم پسرش
به پسرم درس بدهيد
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ،
اما به پسرم بياموزيد،
كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد .
به او بگوييد ،
به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود .
به او بياموزيد ،
كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ،
اما به او بياموزيد،
اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد .
به او بياموزيد،
كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد .
به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .
اگر مي توانيد، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد .
به او بگوييد،
تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود .
به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .
به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد.
به پسرم ياد بدهيد،
با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد .
به او بگوييد،
به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم ياد بدهيد،
كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .
به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .
به او بگوييد،
كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد، اما از او يك نازپرورده نسازيد .
بگذاريد كه او شجاع باشد،
به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ،
پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است.

+ نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط هیلدا
|
حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه ایم ، موجودی بی نظیر و بی تشابه .
آرمانهای خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن تنها تو می دانی که بهترین در زندگی ات چگونه معنا می شود .
از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر بر آنها چنگ در انداز چرا که بی حضور آنان زندگی معنای خویش را از دست می دهد .
با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی های فردای نیامده ، مگذار که زندگی از لا به لای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود .
هر روز را زندگی کن و بدین سان تمام عمر را به کمال زیسته ای و هرگز امید از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن از کف داری .
* همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد که قدمهای تو باز می ایستد *
- هراسی به خود راه مده که تا کمال فاصله است تنها میان ما خط همین فاصله است برخیز و بی هراس خطر کن در هر فرصتی بیاویز و هم بدینسان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت .
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت عشق را از زندگی خویش رانده ای ، عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود و هرگاه که آن را تنگ در مشت گیری آسان تر از کف رود ، پروازش ده تا که پایدار بماند .
رویاهایت را فرو مگذار بی آنان زندگی را امیدی نیست و بی امید ، زندگی را آهنگی نباشد .
از رویاهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز که حتی سر منزل مقصود را گم می کنی .
* زندگی مسابقه نیست ، یک سفر است و تو آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست *
+ نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط هیلدا
|
روزي غرق در تفكر
ناگهان خود را در دياري يافتم دوردست وغريب
ديدم مردي در كنار من است
با نگاهي مهربان
به نرمي از من پرسيد : چرا اين طور گرفته اي ؟
گفتم : فكرم پريشان است
گفت : شايد از من كمكي ساخته باشد
گفتم : به دنبال حقيقت مي گردم
گفت : در خود فرو رو كليدش را در قلبت مي يابي
گفتم : چگونه ؟
گفت : خيال هايت را كنار بگذار و نيتت را خالص كن آن وقت حقيقت در قلبت مي تابد
پرسيدم : از كجا بدانم كه حقيقت است كه مي تابد ؟
پاسخ داد : در اين مرحله اوليا و انبيا را همه بر حق مي بيني و تفاوت بين اديان نمي گذاري يعني به مرحله خودشناسي گام نهادي
مرحله خودشناسي ؟
در مرحله خودشناسي مي داني كه از كجا آمده اي
چرا به اين دنيا آمده اي
در اينجا چه بايد بكني
و بعد به كجا مي روي
گفتم : نمي دانم در اينجا چه بايد بكنم
گفت : به وظايفمان عمل كنيم
به ديگران خير برسانيم و بكوشيم انسان واقعي باشيم
انسان واقعي ؟
بله، كسي كه به راستي دلسوز، نيك خو و نيك خواه باشد
از شادي ديگران شاد شود و از غمشان غمگين و در پي ياري به ديگران باشد
چگونه ؟
هميشه با ديگران همان باش كه مي خواهي با تو باشند
و هر چه بر خود نمي پسندي بر ديگران هم مپسند
گفتم : گفتنش آسان است اما به كار بستنش دشوار
گفتم : نشيب و فراز زندگي گاهي عرصه را بر من تنگ مي كند و مطمئن نيستم آيا روزي به سعادت واقعي مي رسم
گفت : در راه حقيقت سعادت واقعي بازگشت به سرمنزل ازلي است
سرمنزل ازلي ؟
بازگشت به همان جايي كه از آن آمده ايم اما دانا تر و مهربان تر
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط هیلدا
|
هفت نصيحت مولانا
• گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
• باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
• اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)
• وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
• متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
• بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
• اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط هیلدا
|
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد. فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد...!

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط هیلدا
|
روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد، زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.
يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.
يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.
يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدايا من چيز زيادي از اين هستي نميخواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي و نه آسمان و نه دريا... تنها کمي از خودت. تنها کمي از خودت به من بده
و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.
تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.
" زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط هیلدا
|
راز زنـدگـی
در افسانه ها آمده روزی که خـداوند جهـان را آفرید فرشـتگان مقرب را
به بارگاه خـود فرا خـواند و از آنهـا خواست تا برای پنهـان کـردن راز زنـدگی
پیشنهاد بدهنـد .
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت : خداوندا آن را در زیرزمین مدفون کن .
فرشته دیگـری گفت : آن را در زیر دریاها قرار بـده .
وسـومی گفت : راز زنـدگی را در کوهـها قرار بده .
ولی خـداوند فرمود : اگرمن بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط
تعـداد کمی از بنـدگانم قادر خواهند بود آن را بیـابنـد ؛ در حالی که من
می خواهم راز زنـدگی در دسترس همه بنـدگانم باشـد .
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت : فهـمیدم کجا ؛ ای خدای مهربان
راز زندگی را در قلب بنـدگانت قرار بده زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد
که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند .
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط هیلدا
|
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری.
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط هیلدا
|
خدا از من پرسید دوست داری با من مصاحبه کنی؟
پاسخ دادم اگر شما وقت داشته باشید.
خدا لبخندی زد وپاسخ داد: زمان من ابدیت است, چه سوالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟
من سوال کردم چه چیزی در آدمها شمارا بیشتر متعجب میسازد؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند
و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر به دست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند.
- اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویا هیچ وقت نزیسته اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت.
سپس من سوال کردم: به عنوان پروردگار, دوست داری بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
اینکه یاد بگیرند نمی توان کسی را وادار کرد به آن ها عشق بورزد, تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.
- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد, بلکه کسی هست که نیازمند کمترین هاست.
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمیدانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپازگزارم, چیز دیگری هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم......همیشه

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط هیلدا
|
+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 2:45 قبل از ظهر  توسط هیلدا
|
پائولو کوئلیو میگوید:
یک روز صبح همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم میزدیم, که چیزی را دیدیم که در افق میدرخشید. هرچند قصد داشتیم به یک دره برویم,مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست.
تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرمتر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم فهمیدیم چیست. یک بطری آبجو بود, خالی. شاید از چند سال پیش در آنجا افتاده بود. غبار صحرایی در درونش متولبر شده بود. از آنجا که صحرا بسیار گرمتر از یک ساعت قبل شده بود, تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت, فکر کردم: چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر, از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟
اما باز فکر کردم: اگر به سمت آن بطری نمیرفتیم, چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟
+ نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط هیلدا
|
دو مرد کنار ساحل قدم میزدند. یکی از آنها به خاطر مشکلات قلبیش و توصیه ی پزشک بر این که صبح ها پیاده روی کند, چنین میکرد.
دیگری به این خاطر آنجا بود که پیاده روی یکی از بزرگ ترین لذت های زندگی اش بود. مردی که مشکل قلبی داشت, می گفت: ای کاش این پیاده روی زودتر تمام شود! قدم زدن در کنار دریا خسته کننده است!
دیگری این تعبیر را نمی فهمد, در جهان او,قدم زدن فرح بخش است.
مردی که مشکل قلبی داشت, می توانست از آنچه در زندگی اش رخ داده بود, بهره ببرد. هر فعالیت حاصل از عشق, انگیزه ای برای لذت و تفریح است.
اما نتوانست چنین کند,پیاده روی یک درمان پزشکی بود, نه بیشتر. برای همین یک ساعت و نیم شادی به شکنجه و عذاب تبدیل می شود.
+ نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط هیلدا
|
عشق ورزیدن, به معنای واقعی کلمه, تجربه ای شاهانه است, زیرا همچون یک امپراتور رفتار میکنید. تمنای عشق تجربه ای گدایانه است. هرگز همچون یک گدا نباشید.
اگر کسی را دوست دارید, آزادش بگذارید. اگر به سوی شما بازگشت, به خاطر آن است که می بایست چنین بوده باشد . اگر بازنگشت, به خاطر آن است که می بایست چنین بوده باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط هیلدا
|
در برابر خدا
از تنگنای محبس تاریکی , از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو , آه ای خدا ی قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف , بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی , این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی , در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش , یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی , اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی , بر روح من صفای نخستین را
آه ای خدا چگونه ترا گویم , کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو ,گویی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان , شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش , از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد , همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم , یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای , تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفکاری , در عشقش تازه فتح رقیبش را
آه ای خدا که دست توانایت , بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان , شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی , عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را , در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی , از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو , آه ای خدای قادر بی همتا

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط هیلدا
|
تنها کسی که می تواند به شما کمک کند خود شما هستید

+ نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط هیلدا
|
در راه زندگي، تند نران!
روزي، مديري بسيار ثروتمند و سرشناس از خياباني عبور ميكرد. او سوار بر اتومبيل گرانقيمتشسريع رانندگي ميكرد و از راندن آن لذت ميبرد. البته مراقب بچههايي بود كه گاه و بيگاه از گوشه و كنارخيابان، به وسط خيابان ميپريدند كه ناگهان چيزي ديد. اتومبيل را متوقف كرد ولي متوجه كودكي نشد.در حالي كه حيرت زده به اطرافش نگاه ميكرد، ناگهان آجري به در اتومبيل خورد و آن را كاملا از بین برد! ازفرط خشم و عصبانيت از اتومبيل پياده شد و يقه اولين كودكي را گرفت كه در آن حوالي ديد. بعد درحالي كه او را محكم تكان ميداد، فرياد كشيد: “اين چه كاري بود كه كردي؟ تو كه هستي؟ مگر عقلت رااز دست دادهاي؟ ميداني اين اتومبيل چقدر ارزش دارد؟ و تو چه خسارتي با زدن آجر و در آنبه بار آوردهاي؟”
پسربچه كه شرمنده به نظر ميرسيد، در حالي كه بغض كرده بود، گفت: “آقا، خيلي معذرتميخواهم. فقط يك لحظه به حرفهايم گوش كنيد. به خدا نميدانستم چه كار ديگري بايد انجام دهم.چارهاي نداشتم. آجر را پرت كردم، چون هيچ رانندهاي حاضر نشد بايستد و كمكم كند”. بعد در حالي كهاشكهايش را پاك ميكرد و با دست به نقطهاي اشاره ميكرد، گفت: “به خاطر برادرم اين كار را كردم.داشتم او را با صندلي چرخدارش از روي جدول كنار خيابان عبور ميدادم كه ناگهان از روي آن به زمينسقوط كرد. زورم نميرسد كه او را بلند كنم”. سپس در حالي كه به هق هق افتاده بود، ملتمسانه به مديربهت زده گفت: “لطفا كمكم كنيد. كمكم ميكنيد تا او را از روي زمين بلند كنم و روي صندلي چرخدارشبنشانم؟ او زخمي شده”. مدير جوان كه بغض راه گلويش را بسته بود و به زور آب دهانش را قورتميداد، به سرعت به آن سمت دويد. سپس پسر معلول را از روي زمين بلند كرد و او را روي صندليچرخدارش نشاند. بعد با دستمالي تميز، آثار خون را از روي خراشيدگيهاي سر و صورت پسر معلولپاك كرد. نگاهي به سراپاي او انداخت و خيالش راحت شد كه او صدمهاي جدي نديده است. پسركوچك از فرط خوشحالي بالا و پايين ميپريد، به مدير جوان گفت: “خيلي از شما متشكرم، خدا خيرتانبدهد!” مدير جوان كه هنوز آن قدر بهت زده بود كه نميتوانست حرفي بزند، سري تكان داد و آن دو رانگاه كرد. سپس با گامهايي لرزان سوار اتومبيل گران قيمت و آسیب دیده اش شد و تمام طول راه تا خانه را بهآرامي طي كرد. با وجود آنكه صدمه ناشي از ضربه آجر به در اتومبيلش خيلي زياد بود، مدير جوان هرگزتلاشي براي مرمت آن نكرد. او ميخواست قسمت آسیب دیده ی اتومبيل گرانقيمتش هميشه اين پيام را به اويادآوري كند:
“در مسير راه زندگي، هرگز آن قدر تند نران كه شخصي براي جلب توجهت، آجر به سوي تو پرتابكند”.
+ نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط هیلدا
|